
|
نوشته های من
خاطرات من و مهدی و غزل
توي خانواده كوچيك ما كه كلاً ميشيم 7 نفر يعني من و مهدي و غزل ، مامان و بابا ، احسان و فرزانه يه چيزي كه وجود داره كه من خيلي دوسش دارم اينه كه هميشه دوست داريم هر جا هستيم همه با هم باشيم . قرار بود بابا و مامان برن شمال ولي به خاطر همون حسي كه گفتم ما هم همراهشون شديم . من تازه شمال بودم و واقعاً ميل و رقبتي براي اين سفر نداشتم ولي وقتي شوق و ذوق و تلاش بابا و مامانو براي اينكه ما هم همراهشون باشيم ديدم دلم نيومد كه دلشونو بشكونم و اين شد كه پنج شنبه صبح براي اولين بار سفر بدون حضور مهدي رو تجربه كردم كه اعتراف مي كنم تجربه خيلي خوبي نبود . چون تو تمام لحظات جاي خاليش به شدت حس مي شد و اذيتم مي كرد . نبودن مهدي تو رفتار غزل هم تاثير گذاشته بود و خيلي بهانه گير و بد اخلاق شده بود . ولي جالبي اين سفر اين بود كه غزل خيلي سحر خيز شده بود و صبح ساعت 7 بيدار ميشد و مي خواست كه بره لب دريا . شب هم به زور و بدبختي مي خوابيد . چون اگه به خودش بود مي خواست بازم به شيطنت و بازي هاش ادامه بده . خلاصه اينكه سفر پيش بيني نشده و خوبي بود . مخصوصاً كه هوا هم عالي بود . جاي همگي خالي . این نمای دریا بود از تراس اتاقمون .
تو راه رفتن پول گرفته بود و می خواست بره خیار شور و شش ( سس ) بخره .
فدای اون خنده قشنگت بشم من .
اینجا عین پیر مردا وایساده .
غزلی و استخر توپی که وقتی رفت توش می ترسید که بیافته و فقط با احتیاط دولا میشد یه توپ بر می داشت و پرت می کرد .
اینم چتری که رفتیم تو یه فروشگاه گیر داد که می خوام و این مدلم سلقه خودشه که بابا براش خرید .
بیشتر وقت من و مامان بیچاره تو این محوطه بازی جلوی رستوران صرف میشد . چه عشقی می کرد با تاب بازی .
اینم یه ابراز احساسات غافل گیر کننده توی مراسم جشن تولد امام رضا تو سالن کنفرانس مجتمع .
اما مسئله مهمي كه مي خوام اينجا بگم اينه كه به همت مامان مهربونم پروژه پوشك گيري غزلي رو شروع كرديم و اگه چشم نزنم خيلي خوب داره پيش ميره و غزل خيلي خوب همكاري مي كنه . حدود يك هفته اي هست كه فقط شبها پمپرزش مي كنم كه اونم تا صبح بيدار ميشه ميگه منو ببر دسشوئي جيش كنم . تا سریال دل نوازان یا شمس العماره شروع میشه زود میاد جلوی تی وی میشینه .
هفته پيش يه سرما خوردگي اومد سراغ من كه باعث شد از ترس اينكه غزل هم مبتلا نشه سه شب ازم دور باشه و پيش مامان بخوابه . طفلكي مامان سوپمم رو هم آماده مي كرد و مياورد دم خونه بهم ميداد . نمي دونم چي جوري ميشه اين همه محبت و زحمتشو جبران كنيم ؟ جالبيش اينجا بود كه غزل بر خلاف هميشه مي خواست كه پيش من باشه و مي خواست بياد بالا . يه شب مهدي رفت پائين كه غزلو ببينه . تا درو باز كرده بوده غزل زود پريده جلو و گفته : بابا متي . مامان الهام خوب شد . بهتر شده من بيام بالا ؟؟؟؟ الهي قربونت برم عروسك مهربون من . ديگه روز سوم خودمم طاقت نياوردم و ماسك زدم و غزل با مهدي اومد بالا . حالا هي ميره و مياد به من ميگه : مامان الام سما خوردي ؟ مريض شدي ؟ قرص بخور ، آمپول بزن خوب بشي . فداي تو دكتر كوچولو بشم من . غزل تو فرودگاه امام . استقبال زن دائی جون . جالب بود که زن دائیم نسبت به همه بچه ها و بزرگ شدنشون عکس العمل نشون میداد ولی غزل رو نه . چون به گفته خودش روز به روز بزرگ شدنشو از همین صفحه دیده بود .
اینم ابراز احساسات دختر خواهرزاده زن دائیم به غزل .
بابا يه 3-4 روزي رفته بود مأموريت عسلويه . يه كارتون پر از خوراكي هاي و شكلاتهاي خوشمزه سوغاتي مخصوص غزلي بود . بعد از اومدن شمال راه ميره و به بابام ميگه حاج آقا خوبي ؟ بابامم با تمام وجود قربون صدقه اش ميره .
هفته پيش زن دائيم تنهائي از بلژيك اومد . رفتيم فرودگاه استقبالش . به نظرم چهره اش پژمرده شده بود و البته خيلي هم لاغر شده بود . آخه پدر زن دائيم 2-3 ماه پيش دقيقاً روز پدر فوت شد . و غم از دست دادن بابا بزرگم و پدر مهربونش چيزي نبود كه بشه به راحتي از كنارش گذشت . اومدنش بر خلاف هميشه با اينكه هممون سعي مي كرديم ظاهرمونو شاد نشون بديم ولي يه غم پنهاني همراه خودش داشت .
پارسال اين روزا چقدر سخت بود و سخت گذشت . خيلي زود داره يك سال ميشه كه رفته و ديگه پيشمون نيست تا با محبتاش و مهربونياش لبريزمون كنه . چقدر زمان زود ميگذره و همه چيز كم كم فراموش ميشه .
تا بعد . سه شنبه دوازدهم آبان 1388 :: 14:48 :: نويسنده : الهام
اگه دعوامون نمی کنین باید بگم که دلیل غیبت این چند روزه این بود که من و غزلی دوباره فرار کردیم به سوی شمال . دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 15:20 :: نويسنده : الهام
درباره وبلاگ ![]() الهام هستم . در دهم مهر ماه سال 1383 عهدی رو با مهدی نازنینم بستیم که امیدواریم تا آخر بهش وفادار بمونیم. در تاریخ 14 آذر ماه سال 86 یه فرشته کوچواو به جمعمون اضافه شده که با اومدنش زندگیمونو خیلی قشنگ کرده . اینجا از زندگی خودم و غزل قشنگم مینویسم .... پيوندها |
||