تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker نوشته های من
نوشته های من
خاطرات من و مهدی و غزل

سلام به همه خانومها و مامانای مهربون وبلاگستان . روزتون مبارک .

امروز اولین کسی که بهم تبریک گفت مهدی عزیزم بود . ولی بر خلاف هر سال نه جلوی در شرکت خبری از گل و شیرینی و شربت بود و نه امروز جشنی در کار هست . چون جناب وزیر تشریف ندارند . جالبیش اینه که مثل اینکه همه فراموش کردند که امروز روزیه خاص همه مادرها و زنها . هیچ ارباب رجوعی چه حضوری چه تلفنی بهم تبریک نگفت . نمی دونم هنوز همه تو حال و هوای انتخاباتن یا اینکه این چیزا داره کمرنگ میشه تو جامعه . حتی رئیس محترم هم همین الان زنگ زد و طبق معمول یه لیست از کارا رو پشت هم ردیف کرد ولی دریغ از یه تبریک خشک و خالی . دلم خیلی گرفت . یعنی ارزش زن بودن تو جامعه اینقدر اومده پائین یا اطرافیان ما اینقدر نسبت بهمون بی تفاوت شدن . نمی دونم .  ولی از همه اینا مهم تر اینه که برای شوهرم یک زنم که با اینکه شب ساعت ۱ از ماموریت برگشته ولی صبح یادش هست که اولین نفری باشه که بهم تبریک میگه و برای دخترم یک مادرم که دیشب انگار اونم فهمیده بود که این شب و این روز مال خود خود منه چون اومده بود و خودشو چسبونده بود به من و بدن دلیل بوسه های شیرینش رو رو گونه هام می ذاشت و پشت هم می گفت : مامان . مامان . بدون هیچ درخواستی یا دلیلی . انگار اونم فهمیده بود که تو این روز از شنیدن این کلمه چقدر لذت می برم .

دوستت دارم غزل زندگی من و تمام تلاشمو می کنم که به معنای

واقعی شایسته کلمه مادر باشم .

می خوام همین جا به بهترین و مهربونترین و با گذشت ترین مادر دنیا بگم مامان عزیزم روزت مبارک . می دونم که  نمی تونم هیچ وقت تا آخر عمرم این همه محبت و مهربونیتو جبران کنم . تو خودتو وقف منو زندگی من کردی . مهربونیات اینقدر زیاده که غزل هم به شدت دوست داره و بهت وابسته شده . شبا موقع خواب بهونتو می گیره و میگه : برم مامان زله ( زهره ) . باید کلی باهاش حرف بزنم و بهش قول بدم که صبح دوباره میاد پیشت تا قانع بشه و بخوابه . وقتی خسته و داغون بعد از یه روز کاری وحشتناک میام خونه این توئی که بازم از خودت میگذری و میگی برو یه کمی استراحت کن غزل پیش من هست . بعد هم با یه ظرف غذای گرم و خوشمزه که تو اون لحظه حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای عوضش کنم میای پیشم . حتی پنج شنبه ها و جمعه ها هم از دست من و غزل در امان نیستی . چون معمولاْ این روزا من به کارای عقب افتاده ام می رسم و یا باید برم خرید یا آرایشگاه و ..... اونوقته که دوباره میگی نمی خواد غزلو ببری بذارش پیش من و برو به کارت برس . یا وقتائی که من به هم ریختمو و اعصابم خورده و یا با مهدی مشکلی دارم غزلو با خودت میبری و به من و مهدی فرصت میدی تا بیشتر با هم باشیم و راحت تر بتونیم حرف بزنیم و مشکلمونو حل کنیم . اگر بخوام بگم اینقدر زیاده که فکر کنم بشه یه کتابش کرد . می دونم که همه مادرا نگران بچشونن و از هر فداکاری دریغ نمی کنن . ولی این مامان من نمونه کامل فداکاری و از خود گذشتگیه .

مامان مهربونم خیلی  برام باارزشی و با تمام

وجودم می گم که دوست دارم و روزت مبارک .

 امروز ۲۴ خرداد علاوه بر اینکه روز مادره تولد بابا جونم هم هست  . بابای مهربونم تولدت مبارک . خیلی خیلی خیلی دوست دارم . بابام چند وقت پیش یه کاری کرد که دلم میخواد اینجا بنویسم که یادم نره که چقدر به من و زندگیم لطف داشته و داره . ما تو خونه قبلیمون فقط یه جای لوستر و در نتیجه یه لوستر داشتیم . ولی اینجا خونه بابا اینا چون بزرگتره دو تا جای لوستر داره . ما اون موقع حدود ۲۵۰ هزینه کرده بودیم برای لوستر . بعد از اینکه اومدیم اینجا رفتیم همون مغازه که لنگه شو بگیریم ولی با شنیدن قیمتش مخمون سوت کشید . حدود دو برابر شده بود . و در نتیجه از خریدش منصرف شدیم و گذاشتیم برای یه موقعیت مناسب . اون چند روزی که ما رفته بودیم شمال بابا اومده بود و مدل لوسترمونو و اندازه هاشو برداشته بود و سفارش داده بود . وقتی اومدیم آورد و نصب کرد . یه شوک الکتریکی به ما وارد کرد و هر چقدر هم اصرار کردیم که حداقل هزینه شو کم کم بهش بدیم قبول نکرد و گفت این یه هدیه است . به نظرتون محبتای اینجوری جبران شدنی هستن .

یه مورد جالب دیگه از کارای بابا که کلی هم به نفع ما بوده تا حالا اینه که من تا بحال برای پوشک غزل پولی ندادم . هر موقع که نزدیک تموم شدن پمپرزشه خودش یه کارتون میگیره  و میاره .

بابای نازنینم ورودت به ۵۲ مین سال از زندگی مبارک .

 بعضی وقتا پیش خودم فکر می کنم اگه مامان و بابام کنارمون نبودن چی کار می کردیم . خدا همه پدر و مادرها رو کنار بچه هاشون زنده نگه داره .

تا بعد .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط الهام

سلام به سبك غزل خانومي .

سلام . خوبي ؟ چُطوري ؟ خوشي ؟ سِلامتي ؟ ( البته با لهجه بخونين ) بعدشم تا ميگيم چه خبر ؟ ميگه : سلامتي .

خيلي دوست داشتم براي 18 ماهگي غزلي يه پست خوب و خوشگل بذارم . ولي اين ملوسك ما سرما خورد و حسابي حالمونو گرفت . و از طرفي هم مامانم اينا خونشون رونقاشي كرده بودن و يه 10 روزي دو تا مهمون عزيز داشتيم كه غير از اينكه خيلي خوش به حال من بود غزل هم حسابي كيف مي كرد . وقتي صبح تو خونه خودمون از خواب بيدار ميشد و ميديد مامان اونجا خوابيده براش جديد و جالب بود . خوش به حال منم بود چون مي رفتم خونه يه خونه تميز و يه چائي تازه دم و غذاي آماده در انتظارم بود . ديگه كلي خوش خوشانمون بود . خدا اين مهمونا رو نصيب همه ماماناي بچه دار كنه كه يه استراحتي بكنن .

اين چند روز هم مشغول خريد كردن و تعويض وسايل خونه مامان اينا بوديم كه ما خوشحال وشاد و جيب باباي بيچاره ناراحت و گريان شد . من بعد از خريد براي جهيزيه ام ديگه خيلي دنبال خريد وسايل خونه و اينا نبودم . ولي نمي دونين چه روحيه خوبي ميده به آدم . كلي شارژ شدم . كلاً من با خريد كردن و گشت و گذار تو مركز خريدا حالم خوب ميشه . بهتون پيشنهاد مي كنم براي تجديد روحيه هم شده يه سري به اين مراكز خريد سيستمهاي صوتي تصويري بزنين .

ديگه اينكه دوباره تابستون شد و كار ما صد برابر . البته اين واحد ما هميشه شلوغه و كارش زياده ولي تابستونا يه چيز ديگه است . تنها ماهي كه كارمون كمه و سرمون خلوته ماه رمضانه .

نمي دونم اين شبا رفتين تو ميدوناي اصلي و توي ترافيكهاي سرسام آور خيابونا موندين يا نه ؟ جمعه عصر با مهدي و غزل راه افتاديم سمت خيابون وليعصر و مغازه هاي بچه گونه اون اطراف . چشمتون روز بد نبينه . تمام وروديها از همه اتوبانا بسته بود . يه 2 ساعتي گيج مي زديم تو اتوبان آخر هم با هزار زحمت خودمونو رسونديم ميدون ونك . كه اونجا هم از يه طرف كه وارد ميدون ميشدي ضلع مقابل رو بسته بودن . سرتون درد نيارم ما ساعت 7 از خونه اومديم بيرون 12 به زور رسيديم خونه . خلاصه اينكه اين شبا تا جائي كه مي تونين نرين بيرون كه بد اوضاعيه .

دليل انتخاب اون محل براي خريد خواسته هاي جديد غزل خانومه كه از من صندلي و مبل مي خواد . قبلاً تو ميلاد نور از اين مبلهاي كودك ديده بودم كه چرمي بود . ولي اين دفعه كه رفتم نداشت و يه مدل اسپانيائي داشت كه خيلي هم گرون قيمت بود . یه مبل کوچولوی ساده رو می گفت ۲۵۰ تومن . يكي از دوستامون گفته بود كه توي مغازه آ و اي كودك ديده . حالا از شما دوستاي خوب مي خوام اگه كسي مي دونه كه اينجور مبلا رو از كجا ميشه خريد راهنمائيم كنه.

اما حالا مي رسيم به اصل موضوع اين وبلاگ يعني غزل خانوم باهوش بلبل زبون .

دختر 18 ماهه من اين روزا با اون صداي قشنگ و زبون شيرينش به شدت دلبري مي كنه و ما رو روز به روز متعجب تر . آخه مي دونين يه سيستم جالبي كه غزل تو يادگيري داره اينه كه به همه چيز خيلي زياد توجه مي كنه و در موقع مناسبش ميگه و به كار مي بره و اونوقته كه شاخ گوزن رو سر ما سبز ميشه .

يه چند موردشو ميگم شما خودتون قضاوت كنين .

اين عروسك من عاشق آهنگها و موزيكهاي شاده و تحت هيچ شرايطي با موزيكهاي غمگين و آروم كنار نمياد. توي ماشين يه سي دي دارم كه كلاً چند تا آهنگ شاد بيشتر نداره . يكي از اين آهنگها آهنگ مهرشاده . اين كه ميگه مثلاً حرفاي تو ... كاش ميشد .... و متاسفانه و يا خوشبختانه اين آهنگ شده عشق خانوم كوچولوي ما . چند وقت پيش تا تو ماشين نشستيم گفت . نانا بذار . منم زدم يكي از همون آهنگاي شاد اومد . گفت نهههههه . گفتم مامان خوب ناناي ديگه . گفت : گُلِ سُخ بغل بغل بذار .

حالا اين آهنگ شده قاتل روح و روان من . چون تصور كنين تو اون 5 ساعتي كه تو ترافيك مونده بوديم چند بار اين آهنگو از اول تا آخر گوش داده باشيم خوبه .

وقتي از چيزي عصباني باشه اينجوري مي كنه و پشت هم ميگه نكن نكن .

سريالها و برنامه هاي تلويزيون رو كه نگاه ميكنه تا تيتراژ پايانيش مياد . ميگه : تَمو شد .

من چون خودم از صداي تركيدن بادكنك مي ترسم براي غزل هم خيلي نخريدم . ديشب شام رفته بوديم بيرون . رستورانه به بچه ها بادكنك كي داد . اول هي با دست اشاره مي كرد و مي گفت : مي خوام . گفتم : ماماني چي مي خواي ؟ يه ذره فكر كرد و گفت : بادابَك .

غزل خانوم تو افتتاحيه مطب عمه جون

خيلي برام جالبه كه غزل فعل ها رو خيلي درست به كار مي بره . نمونه اش . وقتي دارم بهش غذا مي دم .  سرشو بر مي گردونه ميگم : ديگه نمي خواي ؟ ميگه : ديگه نمي خوام . نمي خورم .

مامان داشت لباس تنش مي كرد غزل هي شيطوني مي كرد و فرار مي كرد . بهش گفت : الان گربه مياد مي خورتت . مي دونين چي گفت ؟ گفت : گربه بياد تو رو بخوره .

اولين معاينه خانوم خانوما بعد از باز شدن مطب

يه موقع كه نشستم و بازيش مي گيره و شيطونيش گل مي كنه . چهار دست و پا ميشه و صداشو كلفت مي كنه و ميگه : مي خورما . بعد هم كه من فرار مي كنم غش غش مي خنده .

مياد بغل من يا مهدي و اون يكي بايد دنبالش كنه بعد تند تند ميگه : پَلا كنيم ( فرار كنيم ) . جمع بستن فعل كنيم رو كه دارين ؟

كمك من و مامان نخود فرنگي پاك ميكنه

رفته بوديم بيرون با بابا و مامان يه گربه بود كه خيلي آروم و رام بود يه گوشه دراز كشيده بود . غزلي ما هم كه عاشق پيشي . رفته بود جلوي گربهه وايساده بود و براش مي قصيد . اينقدر تند تند و با مزه هم مي رقصيد كه همه نگاهش مي كردن . بعد هم تا گربه رفت گفت : نرو . نانا كنم . حالا هم هر كي ميگه براي گربه چي كار كردي . مي گه : برقصم . فيلمش هست فقط نمي دونم چه جوري بايد اينجا بذارم .

به گارسوني كه تو رستوران بود سيب زميني تعارف مي كرد و اونم مي خورد .

اينقدر زياده كه بخوام بنويسم حالا حالاها بايد بگم .

چي بود ؟ كي بود اين فرشته اي كه اومد تو زندگي ما و زندگيمونو دگر گون كرد .  18 ماه زمان زيادي نيست ولي براي من يك عمره . يه وقتائي به گذشته كه فكر مي كنم حس مي كنم چقدر اون دوران دور به نظر مياد . خيلي بيشتر از 18 ماه . مثل اينگه چند ساله كه اين فرشته با منه . من كي اين همه تغيير كردم ؟ كي اين همه زندگيم و روش زندگيم عوض شد ؟ من كي اين همه عاشق شدم ؟ عاشق يه عروسكي كه وقتي به دنيا اومد مهدي روي آرنجش مي ذاشت و بغلش مي كرد . اينقدر كوچولو بود كه لباس سايز صفر براش بزرگ بود . حالا اون دختر كوچولو شده يه خانوم كه رفتاراش و كاراش خيلي جلوتر از سنشه . عروسك قشنگي كه وقتي مي خواد بره بيرون محاله كه بدون كيف و كلاهش پاشو بذاره بيرون .

روز شنبه و مراجعه به مطب خانوم دكترمون

نمي دونم . فقط مي دونم كه خوشبختي رو با تمام وجودم احساس مي كنم . جوجه كوچولوي من . مهدي مهربونم كه با صبر هميشه خستگي ها مو و بدخلقي هامو تحمل كردي و خم به ابرو نياوردي . از اينكه همراهم بودي و هيچ جا و هيچ وقت تنهام نذاشتي ممنونم . از شما دو تا عزیزم كه طعم خوشبختي رو بهم چشوندين ممنونم . و از خداي مهربون به خاطر اين همه نعمت متشكرم .

تا بعد .

پ . ن : عکسها توضیح دارن .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط الهام
Blog Skin