تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker نوشته های من
نوشته های من
خاطرات من و مهدی و غزل
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  روز پدر مبارک ....     سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387-15:32-الهام  

تولد حضرت علی روز پدر و روز مرد بر همه آقایون مبارک .

اول از همه این روز رو به پدر خوبم که در تمامی مراحل زندگیم پشتیبانم بوده و حمایتشو هیچ وقت حتی بعد از ازدواج هم ازم دریغ نکرده تبریک میگم . می تونم به جرات بگم که

بهترین بابای دنیا روزت مبارک و خیلی خیلی دوست دارم .

بعد هم به همسر عزیزم تبریک میگم . غیر از اینکه تا حالا همسر خوبی برای من بوده حالا هم هفت ماهه که پدر خوبی هم برای غزل خانومه .امسال اولین سالیه که دو تا کادو میگیره . یکی از طرف من  و یکی هم از طرف دختر کوچولوی خوشگلمون .

بهترین همسر دنیا روزت مبارک .

 


لینک به نوشته  |   
 
  آبعلی - اسباب کشی ......     یکشنبه شانزدهم تیر 1387-9:52-الهام  

 

فرشته خونمون

 

 

پنج شنبه گذشته از طرف شركت با همكارامون رفتيم آبعلي . جاي همگي خالي خيلي خوب بود و خوش گذشت . هر كس مي تونست 3 يا 4 نفر با خودش همراه بياره . اداره هم اتوبوس گرفته بود و قرار بود صبح ساعت 6 صبح از جلوي در شركت حركت كنه . ولي به خاطر دير اومدن يكي از همكارا ساعت يك ربع به هفت حركت كرده بودن . من و مامان و بابا با عمه ام و نسترن با ماشين خودمون رفتيم . مهدي نيومد چون بايد مي رفت سر كار .  توي راه با بچه ها كه تماس گرفتم ديدم كه تازه اول جاده ان . با توجه به زماني كه اضافه تر داشتيم رفتيم يه طباخي معروف و عالي و جاتون خالي يه كله پاچه حسابي خورديم . وقتي از ماشين پياده شديم باورمون نميشد تو اين فصل سال يه همچين هوائي باشه . بارون نم نم ميمومد و هوا هم خيلي خنك بود طوري كه  از دهنمون بخار ميومد بيرون . ازخونه كه راه افتاديم غزلي رو خوشگلش كرده بودم و تاپ و دامنشو تنش كرده بودم . اونجا پيچيدمش تو پتوش كه سرما نخوره . بچم هم كه عاشق پتو . كلي حال كرد .

 

 

حدود ساعت 5/8 رسيديم آبعلي . امیدوار بودم که فاطمه خانوم بی معرفت رو اونجا ببینم . ولی نیومده بود .....توي سالن اجتماعات برامون ميز چيده بودن و روي ميزا سيستم كنفرانس رو ميزي نصب كرده بودن و به عبارتي كلاسي گذاشته بودن برامون . بعد هم پذيرائي و شيريني و ميوه و اين صحبتا بود . درختا پر بود از آلبالوهاي قرمز و براق كه مثل چراغهاي خوشگل كوچولو مي درخشيدن . دلتون نخواد يه عالمه هم آلبالو خورديم . بعد رفتيم سمت آلاچيقها و اونجا هم فال حافظ گرفتيم و آب انار و آب آلبالو با يه عالمه آلبالو خشكه همراه با چاي خورديم . مجتمع خيلي خوشگل و قشنگ شده بود . مخصوصاً گل كاريهاش نسبت به قبل خيلي بهتر بود . متاسفانه درياچه در حال تعمير و لايروبي بود . تله كابين هم به خاطر تعميرات بسته بود . بعد از نهار هم رفتيم ويلا و استراحت كرديم و بعد از ظهر هم تو دفتر مجتمع جمع شديم و بعد از تشكر و اين صحبتا رئيس اونجا برامون يكي يه شيشه عسل چهل گياه دماوند گرفته بود كه بهمون داد و ديگه بچه هايي كه با اتوبوس اومده بودند برگشتند.  ولي ما شب اونجا مونديم . صبح جمعه هم بعد از صبحانه اومديم تهران .

 

 

 

 

غزلی و گوشواره هاش

 

 

نقاشي خونمون ديروز تموم شد . خيلي خوب شده . از رنگ اتاق خوابا خيلي راضيم . همون چيزي شد كه دلم ميخواست . امروز هم قراره بعد از ظهر با مهدي بريم سهروردي براي انتخاب موكت . دلم مي خواست پاركت مي كردم اتاقا رو ولي بابا خيلي موافق نيست . خوب ما هم مثل مستاجراي خوب به حرف و سليقه صاحب خونمون احترام مي ذاريم . ايشاا... براي خونه خودمون .

 

 

این کفشا رو دیشب براش خریدم .

 

اين هفته كاملاً وقتمون پره . سه شنبه بايد زنگ بزنم بيان فرشامون رو ببرن براي شستشو . تو اين چند روز هم بعد از ظهرا بايد برم خونه و كم كم وسيله هاي مونده رو هم بسته بندي كنم . چهارشنبه هم ساعت 12 شب دختر دائي خوشگلم داره از بلژيك مياد . بايد بريم فرودگاه استقبالش . احتمال زياد پنج شنبه هم صبح زود اسباب كشي مي كنيم . با توجه به مرخصي طولاني كه داشتم الان اصلاً نمي تونم مرخصي بگيرم . فكر كنم يك ماهي طول بكشه تا جا به جا بشيم . چون با اين اوصاف فقط بعد از ظهرا كه ميرم خونه فرصت دارم كه وسيله هامونو مرتب كنم .

 

بدتر از همه اينه كه 11 مرداد مراسم جشن عقد احسانه و من هنوز هيچ كاري نكردم . نه لباس خريدم نه كفش نه هنوز فكري براي موهام كردم . از اون طرف هم عروس خانوم و آقا دوماد ما تازه 20 تير امتحاناشون تموم ميشه و ميان تهران . وتازه بايد به عنوان تنها خواهر دو طرف دنبال كارا و خريداي اونا هم باشم . فكر اين همه كار هم بهم استرس وارد ميكنه .

 

تو اين روزا هم حال پدر بزرگم خيلي خوب نيست . دوره هاي درماني كه داره ميگذرونه اشتهاشو كاملاً از بين برده و خيلي از نظر بدني ضعيف شده . خدا خودش كمكش كنه .

 

احتمالاً شايد چند روزي كم پيدا بشويم . بعد از اسباب كشي ميام و از خونه جديدمون براتون مي نويسم .

تا بعد .


لینک به نوشته  |   
 
  هفت ماهگی ....     شنبه پانزدهم تیر 1387-13:5-الهام  

  

عسلک من هفت ماهگیت مبارک .   

فردا میام با یه عالمه عکس.  



لینک به نوشته  |   
 
  دومین دندون ......     شنبه هشتم تیر 1387-10:52-الهام  

دومين دندون غزلي هم نيش زد .  الهي كه من قلبونت برم ماماني گشنگه با اون دو تا مرواريداي كوچولوت . اينقده ناز ميشه وقتي ميخنده .

 

 

ديشب خونه دائي حميدم بوديم . يه چيزي بگم باورتون نميشه ولي تازه رفته بوديم براي عيد ديدني . مي بينين چه قدر وقت شناس هستيم و هر كاري رو سر وقتش انجام ميديم . غزل كلي سر حال بود و با ژينا بازي كرد .

 

اینم ژینا خوشگلس . تو رو خدا قیافه این موش منو ببینین .

 

 

از پنج شنبه نقاشي خونه بابا اينا اون طبقه اي كه ما قراره بريم اونجا شروع شده . يه سري رنگ ساختم و بهش دادم كه ديوارامونو همون رنگ بزنه . براي اتاق غزلي يه سبز خوش رنگ ساختم براي اتاق خودمون هم يه بنفش ياسي . حالا نمي دونم چه جوري در مياد . رنگ روي مقوا و نقاشي با رنگ ديوار فرق ميكنه . خدا كنه خوب بشه .

 

این نقاشیه رو روی کاشی کشیدم . برای کادوی عروسی دائیم داده بودم بهشون . دیشب ازش عکس گرفتم .

 

 

ديشب براي اولين بار بدون غزل خوابيدم .  خيلي بد بود . ديگه نمي خوام تكرار بشه .  از خونه دائي كه اومديم تا رسيديم خونه ساعت 12 بود . غزلي هم خواب خواب . مامان گفت مي خواهي من ببرمش خونه كه ديگه صبح دوباره  نخواهين بيارينش . دلم نيومد از خواب بيدارش كنم . چون تا بغل به بغل ميشه زود بيدار ميشه . به خاطر همين مامان با خودش بردش . ولي خيلي حس بدي داشتم . دلم براش تنگ شده .  الان هم لحظه به لحظه عكسشو نگاه ميكنم . ولي دلم میخواست الان پیشش بودم .  خدا كنه زودتر امروز تموم شه و برم خونه پيش عزيزم .

 

 

يه خبر بد ديگه هم دارم .  غزلي دیگه شير منو نمي خوره .  اون اوايل كه اومده بودم سر كار شبها شير خودمو مي خورد و مي خوابيد ولي يه چند شبيه كه ديگه شير مامانيشو نمي خواد و گريه ميكنه براي شير خشك . دلم خيلي گرفته .  يعني ديگه غزل به من نياز نداره . يه جورائي به هم ريختم .

ديشب فهميديم كه دخترمون از بادكنك خوشش مياد . ژينا داشت با بادكنكش بازي مي كرد و غزل از بالا پائين رفتن بادكنكه و ضربه زدن بهش قهقهه مي زد . خیلی شیطون شده . از وقتي رفتيم اونجا تا خواستيم بيايم اصلاً نخوابيد . اينقدر گيج خواب بود كه آخر شب تا اومديم تو ماشين هنوز نرسيده سر كوچه خوابش برد .

دخترم واسه خودش خانومي شده . وقتي مبايل ميارم جلوش كه ازش عكس بگيرم زل ميزنه تو دوربين و با يك دو سه گفتن من يه لبخندي ميزنه جم نمي خوره تا فلاش زده بشه . الهي كه من فداي هوشت بشم ماماني .

مثل اینجا

 

 

عاشق دالي بازي و مار موشه . به شدت قلقلكيه . وقتي دستمون بهش مي خوره غش مي كنه از خنده . اينقدر بامزه و خوشگل با ليوان آب ميخوره .  فقط هم با مايعات رو ليوان دوست داره بخوره . خواب شبهاش هم خيلي خيلي خوب شده خدا رو شكر . ديگه ساعت 10و 11 مي خوابه تا 6 صبح . ولي خوابش خيلي سبكه . صبحها تا دستم بهش مي خوره كه بغلش كنم چشماشو با ميكنه . مهدي ميگه تا خونه مامان اينا هم همينجوري چشاش بازه و خيابون و ماشينا رو نگاه ميكنه .  يه كار بامزه اي كه ياد گرفته اينه كه با تلفن حرف ميزنه . اونم با كي ؟ با آقاي 119 .  تا شماره ميگيريم و گوشي رو ميذاريم در گوشش و صدا رو ميشنوه شروع ميكنه به آآآآآآآآآآ اوووووووووووو كردن . اينقدر هم با ناز و ظريف و آروم صحبت مبكنه كه نگوووو.   عاشق کیسه فریزره و هر جا ببینه حمله میکنه بهش .

غزل خانوم ما براي خوابيدنش بند پ داره . اونم پتو و پستونكه . تا اين دو تا نباشه امكان نداره بخوابه . تو اين گرما   كه آدم خفه ميشه تا پتو (اونم نه هر پتوئي فقط پتوي خودش ) نكشه رو صورتشو و لبشو نگيره تو دستش و پستونكشم نخوره نمي خوابه . وقتی هم خوابش میبره خودش پستونکشو پرت میکنه بیرون . هر  سري هم براي شستن پتوش مكافات دارم .

 

پستونک و پتو رو دارین که .

 

 

 دخمل خانوم من كم كم داره از كچلي در مياد . موهاش داره پر ميشه . آآآآآآآآآآآآخ جووووووووون . گللللللللل سرررررررررررر .

 

میبینین پشه های بد جنس چه جوری صورت دختر قشنگمو خوردن .

 

 

تا بعد


لینک به نوشته  |   
 
  تولد وبلاگم ... ماما .... بابا     دوشنبه سوم تیر 1387-9:28-الهام  

اه اه اه . اينقدر ديروز سرم شلوغ بود و كار داشتم كه كاملاً فراموش كرده بودم كه امروزروز تولد وبلاگمه . اين متن رو قبلاً نوشته بودم ولي امروز با يك روز تأخير ميذارمش اينجا . شرمنده .

 

امروز تولد يكسالگي وبلاگمه . قبل از اون وبلاگاي زيادي رو خونده بودم و ديده بودم ولي هيچ وقت تصميم به درست كردن يكيش براي خودم نگرفته بودم . پارسال همين روز در حالي كه سه چهار ماهي بود كه دختر خوشگلم تو دلم لونه كرده بود تصميم گرفتم كه بنويسم . الان كه بر مي گردم به سال قبل و نوشته هامو مي خونم ميبينم كه تو اين يه سال چه تحول بزرگي تو زندگي من ايجاد شده . احساس مي كنم خيلي بزرگتر شدم . زندگيمون قشنگ تر و محكم تر از قبل شده . خانواده مون به معناي واقعي شكل گرفته . و من مادر شدم . مادر ...... مادر .... مادر ...... چه كلمه قشنگ و عميقي . هيچ وقت نتونستم معنيش كنم . اينقدر معنيش بزرگه كه تو كلمه نمي گنجه .

و امسال در آستانه روز مادر دختر من ، غزل من ، زندگي من ، عشق من  من به اسم صدا كرد . آره غزل من گفت ما ما . نمي تونم توصيف كنم كه تو اون لحظه چه حالي داشتم . فقط چشمام پر از اشك شد . اشك شوق . اشك خوشحالي . همراه با خنده هائي كه از ته دل بود . خوشبختي رو با تمام وجودم حس مي كردم . اينم كادو غزل بود براي روز مادر به من .

 

 

هفته پيش چهارشنبه بعد از اينكه از اداره رفتم شب با عمه ام و ياسمن و مامان و مهدي رفتيم دربند . جاتون خالي هوا خيلي عالي بود و كلي روحيه مون عوض شد . اونشب غزل خانوم ما رسماً خودش به تنهائي نشست و جمعي رو خوشحال كرد .

 

 

 

دلي از عزا در آوردم و تا مي تونستم شاتوت و گردو خوردم . پارسال از بهار ويار شاتوت داشتم كه باباي بيچارم با قيمتاي نجومي و به سختي برام از باغ نزديك محل كارشون مي خريد .

 

پنج شنبه هم چون مدتي بود به مادر شوهر گرامي سر نزده بوديم رفتيم اونجا . بعد از ظهرش هم با مهدي رفتيم بيرون و كادو مادر شوهر جان رو خريديم و تقديم كرديم . چون روز مادر احتمالاً نمي تونيم بريم پیششون . جمعه صبح زود رفتيم خونه مامان اينا و كارتونهاي خالي رو از انباري بابا اينا برداشتيم آورديم خونه . بعد هم مامانم و بابام وعمه ام و نسترن اومدن خونه مون براي كمك . تقريباً ميشه گفت ظرف وظروفها و وسائل غزل كامل كارتون شدن و الان خونمون با انباري فرقي نمي كنه . بعد از ظهر هم با عمه اينا سه تا ماشين شديم و رفتيم پارك . اونجا هم خيلي شلوغ بود ولي هوا فوق العاده بود و خيلي خوش گذشت . اون كلمه جادوئي كه اون بالا گفتم يادتون هست كه . فكر كنم غزلي من هواي خوب خيلي توي سير تكاملش تاثير داره . چون همين جوري كه نشسته بود و ما رو نگاه مي كرد يه دفعه بدون مقدمه شروع كرد به ماما ماما گفتن . الهي كه من قربون اون لباي كوچولوي خوشگلش بشم كه با يه حالت خيلي قشنگی جمع مي كرد و مي گفت ماما . بعد هم بلافاصله بابا هم گفت . عسلم قربونش برم . نمي خواست كه هيچ كدوممون ناراحت بشيم . بعد تا يه 10 دقيقه اي همين جوري پشت سر هم مي گفت ماما و بابا .

 

 

 

 31 خرداد براي من و مهدي يه روز فراموش نشدني شد .

 

پ ن . از همین جا می خوام روز مادر رو به مهربونترین با گذشت ترین و عزیزترین موجود زندگیم تبریک بگم . امیدوارم که بتونیم روزی تموم این محبتاشو جبران کنیم . عین واقعیته ولی من بدون مامانم هیچم .

مامان از گل قشنگترم روزت مبارک .

 

روز مادر رو به همه مامانای مهربون دنیا تبریک میگم .

 

تا بعد .

 


لینک به نوشته  |   
 
  دغدغه های من .....     چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387-13:44-الهام  

يه جمله از  دكتر شريعتي   برام فرستاده بودن خوشم اومد اينجا هم مي نويسم .

 

خدايا كفر نمي گويم     پريشانم     چه مي خواهي تو از جانم .

مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي .    خداوندا تو مسئولي .   

خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است .

چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است .

 

امروز يا فردا مستاجر مامان اينا اسباب كشي مي كنن و ميرن . نقاش هم از ديروز اومده مشغول به كار شده .چون قراره طبقه سوم و چهارم رو با هم رنگ كنه . فردا و پس فردا رو مي خوام براي جمع كردن وسايلمون وقت بذارم . من تا حالا تجربه اسباب كشي نداشتم . فكر مي كنم خيلي سخت باشه . جمع كردن كل زندگي و كارتون كردن از يه طرف و سالم رسوندن وسايل به مقصد و چيدن دوبارشون از طرف ديگه بد جور فكرمو مشغول كرده . خدا كنه همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه . اصلاً  دلم نمي خواد توي اسباب كشي صدمه اي به وسايلم وارد بشه .  

 

براي خونه جديد با توجه به متراژش وسيله خيلي كم داريم كه دوست دارم بخرم . براي پذيرائي حداقل يه فرش 12 متري و يه دست مبل نيم ست راحتي مي خواهيم كه اگه خيلي خلاصه بگيريم و جنس گرون نخريم حداقل يكي دو ميليون پول مي خواد كه در شرايط فعلي اصلاً امكانش نيست . آخه يه كاري كرديم و پولمون رو براي يه خونه فينگيلي توي جنوبي ترين نقطه شهر سرمايه گذاري كرديم و به عبارتي اوضاع مالي و اقتصادي به شدت به هم ريخته است .

 

وقتي كه تصميم گرفتيم كه يه خونه كوچولو براي خودمون دست و پا كنيم و پولمون رو براي وام خوابونديم قرار بود كه بعد از يك سال واممون رو بگيريم كه از شانس خوب ما خورديم به تعرفه 18 ماه و شش ماه ديگه هم منتظر مونديم تا با سلام و صلوات  بالاخره بعد از 1 سال و نيم انتظار نوبت واممون شد . بعد كه رفتيم دنبال خريد خونه با شرايط پيش اومده در زمينه مسكن به اين نتيجه رسيديم كه با پولي كه ما داريم اگه بتونيم يه سوئيت 30 متري هم بخريم هنر كرديم . ديگه كاملاً نا اميد شديم و به قول معروف عطاء وام رو به لقاش بخشيديم . تا اينكه پيشنهاد سكونت در منزل پدري بهمون شد كه قبول كرديم و چون خيالمون از بابات خونه و اينكه سر هر سال مجبور به اسباب كشي نيستيم راحت شد دوباره فكر خريد خونه افتاد تو كلمون . ولي اينبار نه جائي براي زندگي و سكونت بلكه يه جائي كه فقط سرمايه گذاري كرده باشيم و يه جائي پولمونو پس انداز كرده باشيم . شايد باورتون نشه ولي براي خريد همين آپارتمان كوچولوي 63 متري توي بدترين و جنوبي ترين نقطه تهران كه من تا حالا پام هم به اونجاها نرسيده بود كلي هم زير بار قرض از پدر گرامي رفتيم . واقعاً نمي دونم اگه بابام نبود ما چي كار مي خواستيم بكنيم . تازه دلمون خوشه كه مهدي يه مهندسه و فوق ليسانس داره وضعمون اينه واي به حال اونائي كه دستشون به هيچ جا هم بند نيست . نمي دونم ديگه مي خواد چه جوري بشه ؟ يعني بدتر از اينها هم در انتظارمون هست ؟ آينده بچه هاي ما چي مي خواد بشه ؟ ما كه نمي تونيم الان مايحتاج زندگيمون رو فراهم كنيم مي تونيم براي بچه مون پشتوانه محكمي باشيم ؟ اينقدر فكرم مشغول اين چيزاس كه بعضي موقعها داغ مي كنم . اصلاً ولش كن .ترجیح میدم بهش فکر نکنم . هر چي مي خواد بشه بشه .

 

بريم سراغ اميد زندگيمون  غزل كوچولوي قشنگم  كه اين روزا اينقدر شيرين و خواستني شده كه دلم مي خواد درسته قورتش بدم .

 

ديروز غزل براي ده دقيقه اي خودش بدون كمك نشست . اينقدر ذوق كرده بودم كه نگو .   خودشم كلي خوشش اومده بود و خوشحال بود . الهي كه من فداش بشم .

 

 

 وقتي هم خوشحاله و سر حاله وسط خنده هاش لباشو مي چسبونه به هم و با تمام قدرت هر چي تف داره ميريزه بيرون .  پريروز براي  اولين بار وقتي صبح مهدي برده بودش خونه مامان اينا دنبال مهدي بغض كرده بوده و گريه كرده بود . الهي من بيميرم براش .   كاملاً لباس بيرون رو مي فهمه  و وقتي مانتو و روسري تنمون مي كنيم آنچنان دست و پائي مي زنه و غش غش خنده اي راه مي ندازه كه دلتو به دست بياره و بغلش كني ببريش بيرون .

 

 

حسابي ددري شده . وقتي مياريمش تو حياط و تاب بازي ميكنه ديگه صداش در نمياد و اينقدر رو تاب ميمونه تا خوابش ببره و ببريمش بالا .

 

 

ديگه قشنگ غريبه ها رو از آشناها تشخيص ميده و وقتي چهره جديد ميبينه لباشو بر مي گردونه و بغض ميكنه . تازگي ها هم قرتي خانوم ما ياد گرفته كه گريه الكي كنه . اونوقت تا مياي پيشش يا دالي موشه باهاش بازي ميكني قه قه خندش همه جا رو بر ميداره . یه کار دیگه هم که یاد گرفته تا می گی نا نای نای دستشو میاره بالا و با یه نازو عشوه خاصی از مچ می چرخونه . ( مثل اینجا )

 

 

ديروز با مهدي رفتيم بهار و يه چند تا لباس براش گرفتم .یه صندلی مخصوص غذا هم دیدم که عاشقش شدم . در اولین فرصت می خرمش .  عكسای لباساش  اين پائين هست .

 

یه سارافون لی خوشگل .

 

 

یه بلوز و شلوارک خوش آب و رنگ برای تو خونه

 

 

 

اینم یه تاپ جینگولی

 

 

غزل تا حالا لباس قرمز نداشته . اینم اولین لباس قرمزش

 

 

تعطيلات آخر هفته با ني ني هاتون خوش بگذره . مخصوصاً ماماناي  كارمند .

تا بعد .

پ .ن :  خیلی از دوستای گلمون گفته بودن که عکسا خیلی دیر باز میشه . این دفعه بهتر شد یا نه ؟


لینک به نوشته  |   
 
  مرور خاطرات ....     یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387-11:19-الهام  

سالگرد وبلاگم نزديكه . هفته ديگه يكشنبه يعني دوم تير ماه يك سالي ميشه كه دارم مي نويسم . امروز داشتم پستهاي قبليمو مي خوندم . سال پيش تو اين روزا چه حسي داشتم . يه دونه كوچولو درونم بود كه لحظه لحظه باهاش زندگي مي كردم . اون موقع هيچ وقت نمي تونستم تو ذهنم سال بعد رو تجسم كنم . در تمام دوران بارداري يه حسي مثل خواب و رويا داشتم . فكر مي كردم خيلي زود همه اينا تموم ميشه . آره همه اون نه ماه خيلي زودتر از اوني كه فكرشو مي كردم تموم شد و خدا يه فرشته كوچولو با لبهائي به سرخي گل سرخ برامون  فرستاد كه با نگاه بهش تموم قصه ها و دردائي كه كشيدم يادم رفت . و امروز با وجود اين گل خوشرنگ توي زندگيمون احساس خوشبختي مي كنم به معناي واقعي كلمه . از خداي مهربون به خاطر همه مهربونياش ، همه نعمتاش و همه توجهاتي كه توي همه مراحل زندگيم بهم داشته ممنونم .

يادتون نره ها هفته ديگه يكشنبه تولد دعوتين . تولد وبلاگ غزل خانومي .

يه پست تصويري مي ذارم از اولين عكس غزل تا آخرينش .

  

بیمارستان بعد از تولد

 

 

 

روزی که برای اولین بار پاهای کوچولوشو گذاشت تو خونمون .

 

 

 

یک ماهگی

 

 

 

دو ماهگی

 

   

سه ماهگی

 

 

 

چهارماهگی

 

 

پنج ماهگی

 

 

شش ماهگی

 

 

 دیروز مامانم برای غزلی آش دندونی پخته بود . الهی که من فدای این مامان مهربونم بشم . نمی دونم اگه اون نبود من الان چی کار می کردم . راستی روز مادر هم نزدیکه . واسه ماماناتون چی می خواین بخرین ؟ تو رو خدا به من هم بگین چی کار کنم که تو این مورد مخم هنگ کرده

 تا بعد


لینک به نوشته  |   
 
  مرواریدهای کوچولو ....      دوشنبه بیستم خرداد 1387-11:14-الهام  

سلام به همه مامانا و ني ني هاي ناز نازيشون . سلام به همه كسائي كه ميان اينجا و به من و غزل كوچولوم سر ميزنن .

اين روزا يه دلتنگي غريبي تو دلم لونه كرده . بعد از اومدن سر كار در طول روز همش حس ميكنم يه چيزي كم دارم يا يه چيزي جا گذاشتم . دلم براي غزلم تنگ ميشه . عكسش روي صفحه كامپيوترمه . اسكرين سيورم هم عكساي غزليمه و مدتها ميشينم و نگاهشون ميكنم . ولي هيج كدوم نمي تونن ذره اي از دلتنگي و غم و غصه مو كم كنه . هيچ وقت نمي تونستم حس همكارم رو نسبت به بچه اش درك كنم . 5 سال پيش موقعي كه از مرخصي برگشته بود و با يادآوري دخترش و صحبت كردن در موردش اشك تو چشاش جمع ميشد و گريه مي كرد به نظرم خيلي لوس ميومد .اينكه در طول روز صد دفعه زنگ ميزد و حالشو مي پرسيد برام بي مفهوم بود . ولي الان مي تونم بفهمم كه چه حسي داشته . تازه شرايط من خيلي بهتر از اونه . غزل پيش مامانمه و خيالم راحت راحته . چون مي دونم كه خيلي بهتر از من بهش ميرسه ولي اون طفلكي خانوادش شهرستان بودن و فقط يه خواهر شوهر تو تهران داشت كه مجبور بود بچه شو بذاره اونجا . الان كه دارم اينا رو مي نويسم دلم خيلي گرفته . دلم مي خواست مي تونستم همين الان برم خونه پيش عزيز دلم . ولي ...... سعي ميكنم خيلي بهش فكر نكنم . فقط مي خوام اينجا بگم تا يادم نره كه چه روزائي رو گذروندم . تا اگه يه روزي غزلم اومد و اينجا روخوند بدونه كه تو اين روزا چه حالي داشتم .

 

 

از خانوم كوچولو بگم كه اينقدر خوردني شده كه دلم مي خواد قورتش بدم . با صداي بلند حرف ميزنه . ميگه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ گگگگگگآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ  گگگگگگگههههههههههه ..... نمي دونم بچم با اين آگا چي كار داره كه صداش ميكنه . يه وقتائي كه رو مد خنده باشه به قول معروف به ترك ديوار هم ميخنده . چند شب پيش ساعت 12 شب خانوم تازه بازيش گرفته بود و دلش مي خواست بخنده . من با مهدي صحبت مي كردم زل زده بود تو صورت من بعد من يه دفعه وسط صحبتام به غزل نگاه مي كردم و پپپپخخخخخخ مي كردم . غش مي كرد از خنده . با اون دو تا تيله سياهش يه جوري نگام ميكنه كه ضعف ميكنم براش . موقعي كه شيطونيش گل كنه با چشاش مي خنده بهم . حالتاش و احساسش رو كامل تو صورتش نشون ميده . وقتي مي خواد خودشو برام لوس كنه لباشو جمع ميكنه رو به پائين و الكي گريه ميكنه . حالا كافيه تو اين حالت باهاش بازي كني غش غش ميخنده . خيلي بلا شده دخملم .

 

 

چند هفته پیش رفته بودیم خونه خاله زهرا . برای غزلی کادو خریده بود . غزل اولین بار بود می رفت خونه شون . می خندید و می گفت غزلی رو پا گشا کردم . زهرا مثل همین رو هم برای درسا خریده بود .

 

اینم کادوی خاله جونم به غزل خانومی و درسا کوچولو . دستش درد نکنه .