تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers نوشته های من
نوشته های من
خاطرات من و مهدی و غزل
 

هر چند كه شرايط روحي و كاري تغييري نكرده ولي چه بخواهيم و چه نخواهيم زندگي در جريانه و منم چاره اي ندارم جز اينكه با شرايط موجود كنار بيام و تمام تلاشمو بكنم كه وضع موجود قابل تحمل بشه . ولي در كنار تمام اين بي حوصلگي ها و خستگيها تنها وجود غزله كه مي تونه آرومم كنه و بهم انرژي بده براي ادامه راه . يه دختر شيرين و فهميده و با شعور كه لحظه به لحظه خدا رو به خاطر داشتنش و بودنش شكر مي كنم .

نمي خوام از غزل تعريف الكي كنم ولي به عقيده من و گفته اطرافيان درك و فهم و كاراي غزل حداقل 2 سال جلوتر از سنشه . من تا به حال كارهاي غير عقلاني و بچه گونه از غزل نديدم . يكي از مامانا گفته بود كه مواظب باش نخود و لوبيا رو تو دماغش يا گوشش نكنه ولي من اصلاً بابت اين مسئله نگراني ندارم . چون با شناختي كه از دخترم دارم مطمئنم كه هيچ وقت همچين كاري رو نميكنه . وقتي تو اتاقش مشغول بازيه و يواشكي نگاهش مي كنم مي بينم كه مثل يه مامان مهربون غذا درست مي كنه و بعد با قاشقاي كوچولو به عروسكاش هم غذا ميده پر ميشم از يه حس خوب و ناب . يه حسي كه هيچ وقت تا به امروز تجربه اش نكرده بودم . باور مي كنم كه عروسك كوچولوي من بزرگ شده و به زودي زود مي خواد كه مستقل باشه و وابستگيش به من كمتر ميشه  و دلم ميگيره وميرم محكم بغلش مي كنم و مي بوسمش و تمام عشقي كه تو وجودم لبريز شده رو نثارش مي كنم . صبح كه از خواب بيدار ميشه سلام و صبح به خير گفتن هيچ وقت فراموش نميشه و با همون چشماي خوابالو و صداي گرفته ميگه : شلام . صب به خير . شبها هم موقع خواب حتماً شب به خير ميگه و بعد پتوي معروفشو ميكشه رو سرش و مي خوابه . كارها و رفتارها و حرفهاي غزل گاهي منو اونقدر متعجب ميكنه كه واقعاً باور نمي كنم كه يه دختر دو ساله است .

در مورد حرف زدن مي تونم بگم كه كامل و درست بدون كوچكترين اشتباهي در تلفظ كلمات و به كار بردن فعلهاي مناسب براي جمله هاش صحبت مي كنه و گاهي اوقات هم چيزائي ميگه كه منو مهدي مي مونيم كه چي بگيم يا چي جوابشو بديم .

توجهش به برنامه هاي كودك و انيميشن خيلي زياد نيست ولي اگه تو يه برنامه اي يه عروسك باشه با شوق و ذوق نگاه ميكنه . يكي از اين برنامه هاي مورد علاقه خانوم خانوما هم رنگين كمانه و عروسك مورد علاقه اش هم پنگوله . يادتون باشه چند وقت پيش گفته بودم كه يه جشني رفتيم كه اين پنگول خان هم تو اونجا برنامه اجرا كرد و غزل كلي كيف كرد . بابا هفته پيش سي دي اون جشنو از روابط عمومي گرفته بود و حالا بايد روزي 3-4 بار اين سي دي توسط وروجك خانوم ديده بشه و با همه آهنگاش هم برقصه . حالا هر روز به من ميگه كه مي خوام برم پيش پنگول . نمي دونم چه جوري بايد هماهنگ كرد براي حضور بچه ها تو اينجور برنامه هاي تلويزيوني ؟؟

برنامه ها و سريالهاي بزرگترا رو با علاقه دنبال مي كنه و چند روز پيش يه نمونه ديگه از تاثيرات اينجور سريالها رو هم مشاهده كرديم . يه ست جام و باده چوبي و تزئيني تو خونمون داريم . ديديم يكي از اين جامها رو برداشته و يكيش رو هم آورده ميده دست من . بعد جام خودشو زد به جام منو گفت به سلامتي . نمي دونستم چه عكس العملي نشون بدم . فقط تمام سعيمو كردم كه جدي باشم و براش توضيح دادم كه اين كار خوب نيست . و از اون روز به بعد ديدن سريالهاي فارسي وان و مخصوصاً ويكتوريا در حضور غزل از طرف بابا مهدي تحريم شده .

پريشب يه كاري كرد كه از دستش عصباني شدم . با حالت قهر رومو كردم اون طرف و محلش نذاشتم . اومده دو تا دستاشو باز كرده و منو بغل كرده و ميگه تو نفس مني . به نظرتون ميشه هنوز با همچين فرشته اي قهر بود !!!

جديداً به عنوان جايزه يه سري رنگ انگشتي براش گرفتم كه خيلي دوست داره و باهاشون خيلي خوب نقاشي ميكشه . جالبيش اينجاست كه بعد از استفاده از هر رنگ انگشتشو با دستمال پاك ميكنه و بعد ميزنه  تو رنگ بعدي .

يه سري خمير بازي هم خريديم كه باهاشون بازي مي كنه ولي هنوز نمي تونه شكل درست كنه باهاشون . فعلاً گذاشتيمش كنار تا بعداً دوباره بياريم براي بازي . وقتي كه بتونه شكل درست كنه .

خيلي وقت بود كه دنبال كتاب داستانهاي قديمي مثل بز زنگوله پا يا كدو قل قله زن يا شنل قرمزي بودم . روزي كه رفته بودم براش وسايل نقاشي بگيرم ديدم اين كتابها رو داره كه نقاشي هاش هم با باز شد كتاب برجسته ميشه . خودمم از اين كتابا وقتي كوچيك بودم داشتم و به شدت دوستشون داشتم . حالا كتاب بز زنگوله پا شده كتاب مورد علاقه غزل خانوم كه بايد روزي چند بار توسط من يا بابا مهدي خونده بشه . اونم حتماً از روي كتاب .

هر شب بعد از شام يه دختر كوچولوي بهداشتي داريم كه مسواك و ليوان به دست مياد دم دستشوئي و ميگه مامان الام بيا مسباك بزنيم . دندونام تثيف شده .

ازش مي پرسم غزل تو مي خواي بزرگ شدي چي كاره بشي ؟؟ ميگه : آقا دكتر .

بابا مهدي يه جائي كار داشت كه منو و غزل هم همراهش بوديم و نزديك اونجا يه پارك بازي بود كه غزل تو اون مدتي كه بابا مهدي نبود حسابي دلي از عزا در آورد و تا مي تونست تاب بازي كرد و تو اون روز دختر محتاط ما براي اولين بار خودش تنهائي از سرسره بالا رفت و خودش سر خورد و من از دور مراقبش بودم . اينقدر از اين استقلال خوشحال بود كه شايد بيشتر از 10 بار بالا رفت و اومد . غزل تو اين موارد خيلي با احتياط عمل ميكنه و از من مي خواد كه حتماً كنارش باشم ولي اون روز از اين احساسي كه خودش به تنهائي هم مي تونه بازي كنه خيلي خوشحال بود .

ديشب مهدي اومد دنبالم اداره و با هم رفتيم هايلند . نتيجه خريد ما هم شد يه عطر براي من و يه سري وسيله و خوراكي هم براي غزل . از این کرنفلکس های بچگونه که حیوونای جنگل هم داره گرفتیم که خیلی خوشش اومد . به عبارتي سر مهدي بيچاره مثل هميشه بي كلاه موند . مرسي عزيزم كه باهام اومدي .

شنبه همين هفته اي كه گذشت بابا مهدي بالاخره جلسه دفاعيه شو برگزار كرد و فارغ التحصيل شد و كابوس پايان نامه براي خانواده ما به پايان رسيد . از همين جا مي خوام به مهدي مهربونم تبريك بگم و بگم به خاطر همه سختي هائي كه تو اين مدت كشيدي و تنهائي بار اين همه كار و گرفتاري رو به دوش كشيدي ممنونتيم . با مسئوليت زندگي و وجود غزل و همچنين كار فشرده و ماموريتهاي پي در پي و در كنار همه اينا درس خوندن و فارغ التحصيل شدن با نمره عالي كار هر كسي نيست . تو توي همه مراحل بهترين بودي و هستي . من و غزل خيلي دوستت داريم  و به داشتن همسر و پدر نازنيني مثل تو افتخار مي كنيم .

تا بعد .



ارسال شده در: سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 :: 11:3 :: توسط : الهام

الهام هستم . در دهم مهر ماه سال 1383 عهدی رو با مهدی نازنینم بستیم که امیدواریم تا آخر بهش وفادار بمونیم. در تاریخ 14 آذر ماه سال 86 یه فرشته کوچواو به جمعمون اضافه شده که با اومدنش زندگیمونو خیلی قشنگ کرده . اینجا از زندگی خودم و غزل قشنگم مینویسم ....

پيوندها