هر چند كه شرايط روحي و كاري تغييري نكرده ولي چه بخواهيم و چه نخواهيم زندگي در جريانه و منم چاره اي ندارم جز اينكه با شرايط موجود كنار بيام و تمام تلاشمو بكنم كه وضع موجود قابل تحمل بشه . ولي در كنار تمام اين بي حوصلگي ها و خستگيها تنها وجود غزله كه مي تونه آرومم كنه و بهم انرژي بده براي ادامه راه . يه دختر شيرين و فهميده و با شعور كه لحظه به لحظه خدا رو به خاطر داشتنش و بودنش شكر مي كنم . 

نمي خوام از غزل تعريف الكي كنم ولي به عقيده من و گفته اطرافيان درك و فهم و كاراي غزل حداقل 2 سال جلوتر از سنشه . من تا به حال كارهاي غير عقلاني و بچه گونه از غزل نديدم . يكي از مامانا گفته بود كه مواظب باش نخود و لوبيا رو تو دماغش يا گوشش نكنه ولي من اصلاً بابت اين مسئله نگراني ندارم . چون با شناختي كه از دخترم دارم مطمئنم كه هيچ وقت همچين كاري رو نميكنه . وقتي تو اتاقش مشغول بازيه و يواشكي نگاهش مي كنم مي بينم كه مثل يه مامان مهربون غذا درست مي كنه و بعد با قاشقاي كوچولو به عروسكاش هم غذا ميده پر ميشم از يه حس خوب و ناب . يه حسي كه هيچ وقت تا به امروز تجربه اش نكرده بودم . باور مي كنم كه عروسك كوچولوي من بزرگ شده و به زودي زود مي خواد كه مستقل باشه و وابستگيش به من كمتر ميشه و دلم ميگيره
وميرم محكم بغلش مي كنم و مي بوسمش و تمام عشقي كه تو وجودم لبريز شده رو نثارش مي كنم . صبح كه از خواب بيدار ميشه سلام و صبح به خير گفتن هيچ وقت فراموش نميشه و با همون چشماي خوابالو و صداي گرفته ميگه : شلام . صب به خير . شبها هم موقع خواب حتماً شب به خير ميگه و بعد پتوي معروفشو ميكشه رو سرش و مي خوابه . كارها و رفتارها و حرفهاي غزل گاهي منو اونقدر متعجب ميكنه كه واقعاً باور نمي كنم كه يه دختر دو ساله است . 
در مورد حرف زدن مي تونم بگم كه كامل و درست بدون كوچكترين اشتباهي در تلفظ كلمات و به كار بردن فعلهاي مناسب براي جمله هاش صحبت مي كنه و گاهي اوقات هم چيزائي ميگه كه منو مهدي مي مونيم كه چي بگيم يا چي جوابشو بديم . 
توجهش به برنامه هاي كودك و انيميشن خيلي زياد نيست ولي اگه تو يه برنامه اي يه عروسك باشه با شوق و ذوق نگاه ميكنه . يكي از اين برنامه هاي مورد علاقه خانوم خانوما هم رنگين كمانه و عروسك مورد علاقه اش هم پنگوله .
يادتون باشه چند وقت پيش گفته بودم كه يه جشني رفتيم كه اين پنگول خان هم تو اونجا برنامه اجرا كرد و غزل كلي كيف كرد . بابا هفته پيش سي دي اون جشنو از روابط عمومي گرفته بود و حالا بايد روزي 3-4 بار اين سي دي توسط وروجك خانوم ديده بشه و با همه آهنگاش هم برقصه .
حالا هر روز به من ميگه كه مي خوام برم پيش پنگول . نمي دونم چه جوري بايد هماهنگ كرد براي حضور بچه ها تو اينجور برنامه هاي تلويزيوني ؟؟ 
برنامه ها و سريالهاي بزرگترا رو با علاقه دنبال مي كنه و چند روز پيش يه نمونه ديگه از تاثيرات اينجور سريالها رو هم مشاهده كرديم . يه ست جام و باده چوبي و تزئيني تو خونمون داريم . ديديم يكي از اين جامها رو برداشته و يكيش رو هم آورده ميده دست من . بعد جام خودشو زد به جام منو گفت به سلامتي .
نمي دونستم چه عكس العملي نشون بدم . فقط تمام سعيمو كردم كه جدي باشم و براش توضيح دادم كه اين كار خوب نيست . و از اون روز به بعد ديدن سريالهاي فارسي وان و مخصوصاً ويكتوريا در حضور غزل از طرف بابا مهدي تحريم شده .
پريشب يه كاري كرد كه از دستش عصباني شدم . با حالت قهر رومو كردم اون طرف و محلش نذاشتم . اومده دو تا دستاشو باز كرده و منو بغل كرده و ميگه تو نفس مني . به نظرتون ميشه هنوز با همچين فرشته اي قهر بود !!! 

جديداً به عنوان جايزه يه سري رنگ انگشتي براش گرفتم كه خيلي دوست داره و باهاشون خيلي خوب نقاشي ميكشه . جالبيش اينجاست كه بعد از استفاده از هر رنگ انگشتشو با دستمال پاك ميكنه و بعد ميزنه تو رنگ بعدي .


يه سري خمير بازي هم خريديم كه باهاشون بازي مي كنه ولي هنوز نمي تونه شكل درست كنه باهاشون . فعلاً گذاشتيمش كنار تا بعداً دوباره بياريم براي بازي . وقتي كه بتونه شكل درست كنه . 
خيلي وقت بود كه دنبال كتاب داستانهاي قديمي مثل بز زنگوله پا يا كدو قل قله زن يا شنل قرمزي بودم . روزي كه رفته بودم براش وسايل نقاشي بگيرم ديدم اين كتابها رو داره كه نقاشي هاش هم با باز شد كتاب برجسته ميشه . خودمم از اين كتابا وقتي كوچيك بودم داشتم و به شدت دوستشون داشتم . حالا كتاب بز زنگوله پا شده كتاب مورد علاقه غزل خانوم كه بايد روزي چند بار توسط من يا بابا مهدي خونده بشه . اونم حتماً از روي كتاب . 
هر شب بعد از شام يه دختر كوچولوي بهداشتي داريم كه مسواك و ليوان به دست مياد دم دستشوئي و ميگه مامان الام بيا مسباك بزنيم . دندونام تثيف شده . 


ازش مي پرسم غزل تو مي خواي بزرگ شدي چي كاره بشي ؟؟ ميگه : آقا دكتر . 
بابا مهدي يه جائي كار داشت كه منو و غزل هم همراهش بوديم و نزديك اونجا يه پارك بازي بود كه غزل تو اون مدتي كه بابا مهدي نبود حسابي دلي از عزا در آورد و تا مي تونست تاب بازي كرد و تو اون روز دختر محتاط ما براي اولين بار خودش تنهائي از سرسره بالا رفت و خودش سر خورد و من از دور مراقبش بودم . اينقدر از اين استقلال خوشحال بود كه شايد بيشتر از 10 بار بالا رفت و اومد . غزل تو اين موارد خيلي با احتياط عمل ميكنه و از من مي خواد كه حتماً كنارش باشم ولي اون روز از اين احساسي كه خودش به تنهائي هم مي تونه بازي كنه خيلي خوشحال بود .



ديشب مهدي اومد دنبالم اداره و با هم رفتيم هايلند . نتيجه خريد ما هم شد يه عطر براي من و يه سري وسيله و خوراكي هم براي غزل . از این کرنفلکس های بچگونه که حیوونای جنگل هم داره گرفتیم که خیلی خوشش اومد . به عبارتي سر مهدي بيچاره مثل هميشه بي كلاه موند . مرسي عزيزم كه باهام اومدي . 


شنبه همين هفته اي كه گذشت بابا مهدي بالاخره جلسه دفاعيه شو برگزار كرد و فارغ التحصيل شد و كابوس پايان نامه براي خانواده ما به پايان رسيد . از همين جا مي خوام به مهدي مهربونم تبريك بگم و بگم به خاطر همه سختي هائي كه تو اين مدت كشيدي و تنهائي بار اين همه كار و گرفتاري رو به دوش كشيدي ممنونتيم .
با مسئوليت زندگي و وجود غزل و همچنين كار فشرده و ماموريتهاي پي در پي و در كنار همه اينا درس خوندن و فارغ التحصيل شدن با نمره عالي كار هر كسي نيست . تو توي همه مراحل بهترين بودي و هستي .
من و غزل خيلي دوستت داريم و به داشتن همسر و پدر نازنيني مثل تو افتخار مي كنيم . 

تا بعد .