يه جمله از دكتر شريعتي برام فرستاده بودن خوشم اومد اينجا هم مي نويسم .
خدايا كفر نمي گويم پريشانم چه مي خواهي تو از جانم .
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي . خداوندا تو مسئولي .
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است .
چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است .
امروز يا فردا مستاجر مامان اينا اسباب كشي مي كنن و ميرن . نقاش هم از ديروز اومده مشغول به كار شده .چون قراره طبقه سوم و چهارم رو با هم رنگ كنه . فردا و پس فردا رو مي خوام براي جمع كردن وسايلمون وقت بذارم . من تا حالا تجربه اسباب كشي نداشتم . فكر مي كنم خيلي سخت باشه . جمع كردن كل زندگي و كارتون كردن از يه طرف و سالم رسوندن وسايل به مقصد و چيدن دوبارشون از طرف ديگه بد جور فكرمو مشغول كرده . خدا كنه همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه . اصلاً دلم نمي خواد توي اسباب كشي صدمه اي به وسايلم وارد بشه .
براي خونه جديد با توجه به متراژش وسيله خيلي كم داريم كه دوست دارم بخرم . براي پذيرائي حداقل يه فرش 12 متري و يه دست مبل نيم ست راحتي مي خواهيم كه اگه خيلي خلاصه بگيريم و جنس گرون نخريم حداقل يكي دو ميليون پول مي خواد كه در شرايط فعلي اصلاً امكانش نيست . آخه يه كاري كرديم و پولمون رو براي يه خونه فينگيلي توي جنوبي ترين نقطه شهر سرمايه گذاري كرديم و به عبارتي اوضاع مالي و اقتصادي به شدت به هم ريخته است .
وقتي كه تصميم گرفتيم كه يه خونه كوچولو براي خودمون دست و پا كنيم و پولمون رو براي وام خوابونديم قرار بود كه بعد از يك سال واممون رو بگيريم كه از شانس خوب ما خورديم به تعرفه 18 ماه و شش ماه ديگه هم منتظر مونديم تا با سلام و صلوات بالاخره بعد از 1 سال و نيم انتظار نوبت واممون شد . بعد كه رفتيم دنبال خريد خونه با شرايط پيش اومده در زمينه مسكن به اين نتيجه رسيديم كه با پولي كه ما داريم اگه بتونيم يه سوئيت 30 متري هم بخريم هنر كرديم . ديگه كاملاً نا اميد شديم و به قول معروف عطاء وام رو به لقاش بخشيديم . تا اينكه پيشنهاد سكونت در منزل پدري بهمون شد كه قبول كرديم و چون خيالمون از بابات خونه و اينكه سر هر سال مجبور به اسباب كشي نيستيم راحت شد دوباره فكر خريد خونه افتاد تو كلمون . ولي اينبار نه جائي براي زندگي و سكونت بلكه يه جائي كه فقط سرمايه گذاري كرده باشيم و يه جائي پولمونو پس انداز كرده باشيم . شايد باورتون نشه ولي براي خريد همين آپارتمان كوچولوي 63 متري توي بدترين و جنوبي ترين نقطه تهران كه من تا حالا پام هم به اونجاها نرسيده بود كلي هم زير بار قرض از پدر گرامي رفتيم . واقعاً نمي دونم اگه بابام نبود ما چي كار مي خواستيم بكنيم . تازه دلمون خوشه كه مهدي يه مهندسه و فوق ليسانس داره وضعمون اينه واي به حال اونائي كه دستشون به هيچ جا هم بند نيست . نمي دونم ديگه مي خواد چه جوري بشه ؟ يعني بدتر از اينها هم در انتظارمون هست ؟ آينده بچه هاي ما چي مي خواد بشه ؟ ما كه نمي تونيم الان مايحتاج زندگيمون رو فراهم كنيم مي تونيم براي بچه مون پشتوانه محكمي باشيم ؟ اينقدر فكرم مشغول اين چيزاس كه بعضي موقعها داغ مي كنم . اصلاً ولش كن .ترجیح میدم بهش فکر نکنم . هر چي مي خواد بشه بشه .
بريم سراغ اميد زندگيمون غزل كوچولوي قشنگم كه اين روزا اينقدر شيرين و خواستني شده كه دلم مي خواد درسته قورتش بدم .

ديروز غزل براي ده دقيقه اي خودش بدون كمك نشست .
اينقدر ذوق كرده بودم كه نگو .
خودشم كلي خوشش اومده بود و خوشحال بود . الهي كه من فداش بشم .

وقتي هم خوشحاله و سر حاله وسط خنده هاش لباشو مي چسبونه به هم و با تمام قدرت هر چي تف داره ميريزه بيرون .
پريروز براي اولين بار وقتي صبح مهدي برده بودش خونه مامان اينا دنبال مهدي بغض كرده بوده و گريه كرده بود . الهي من بيميرم براش .
كاملاً لباس بيرون رو مي فهمه و وقتي مانتو و روسري تنمون مي كنيم آنچنان دست و پائي مي زنه و غش غش خنده اي راه مي ندازه كه دلتو به دست بياره و بغلش كني ببريش بيرون .

حسابي ددري شده . وقتي مياريمش تو حياط و تاب بازي ميكنه ديگه صداش در نمياد و اينقدر رو تاب ميمونه تا خوابش ببره و ببريمش بالا .

ديگه قشنگ غريبه ها رو از آشناها تشخيص ميده و وقتي چهره جديد ميبينه لباشو بر مي گردونه و بغض ميكنه . تازگي ها هم قرتي خانوم ما ياد گرفته كه گريه الكي كنه . اونوقت تا مياي پيشش يا دالي موشه باهاش بازي ميكني قه قه خندش همه جا رو بر ميداره . یه کار دیگه هم که یاد گرفته تا می گی نا نای نای دستشو میاره بالا و با یه نازو عشوه خاصی از مچ می چرخونه . ( مثل اینجا )

ديروز با مهدي رفتيم بهار و يه چند تا لباس براش گرفتم .یه صندلی مخصوص غذا هم دیدم که عاشقش شدم . در اولین فرصت می خرمش . عكسای لباساش اين پائين هست .
یه سارافون لی خوشگل .

یه بلوز و شلوارک خوش آب و رنگ برای تو خونه

اینم یه تاپ جینگولی

غزل تا حالا لباس قرمز نداشته . اینم اولین لباس قرمزش

تعطيلات آخر هفته با ني ني هاتون خوش بگذره . مخصوصاً ماماناي كارمند .
تا بعد .
پ .ن : خیلی از دوستای گلمون گفته بودن که عکسا خیلی دیر باز میشه . این دفعه بهتر شد یا نه ؟